بابا به زخم ما خیلی نمک زدند

اصلاً به قصد کشت مارو کتک زدند

دیدی چه جوری اون دستی که شد بلند

تو گوش من زد و گوشواره هام و کند

من دیگه گوشواره ندارم بابایی

جزء لباس پاره ندارم بابایی

از دست زجر چاره ندارم بابایی

میترسم از صداش، سیلی بی هواش

این چادر من و این جای رد پاش

هر دفعه عمه رو بی تاب میکنه

تا با لگد من و پرتاب میکنه

ببین چقدر رخم کبوده بابایی

رسم محله ی یهوده بابایی

این جا مغیره بوده بابایی

این جا به دخترت، رحمی نمی کنند

این جور که بچه رو، زخمی نمی کنند

اما برا من این، زخم ها عذاب نیست

هیچ چیز که بدتر از، بزم شراب نیست

چی بگم از این دل پر درد بابایی

یه بی حیای مست نامرد بابایی

به ناموس تو چپ نگاه کرد بابایی

 

 


برچسب‌ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,